![]() |
![]() |
|
| همبستگی سربازان بدون مرز |
|
زندگی شما میتواند به زیبایی رویاهایتان باشد. در زیر لیستی از کارهایی که میتوانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده ام: هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.
1- آب فراوان بنوشید. 2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.. 3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده. 4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy(انرژی) Enthusiasm (شورواشتیاق) Empathy (دلسوزی و همدلی) 5- از ورزش کمک بگیرید. 6- بیشتر بازی کنید. 7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید. 8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید. 9- 7 ساعت بخوابید. 10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیادهروی کنید و در حین پیادهروی، لبخند بزنید. شخصیت: 11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمیدانید که بین آنها چه میگذرد. 12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید. 13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید. 14- خیلی خود را جدی نگیرید. 15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید. 16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیالپردازی کنید. 17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید. 18- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین میبرد. 19- زندگی کوتاهتر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید. 20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید... 21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما. 22- بدانید که زندگی مدرسهای میماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر میباشند. 23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید. 24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.
جامعه: 25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید. 26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید. 27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید. 28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید. 29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید. 30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری میکنند، به شما مربوط نیست. 31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمیآید، بلکه دوستان شما به شما مدد میرسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.
زندگی: 32- کارهای مثبت انجام دهید. 33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید. 34- عشق درمانگر هر چیزی است. 35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است. 36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید. 37- مطمئن باشید که بهترین هم میآید. 38- همین که صبح از خواب بیدار میشوید، باید از هستي تان شاكر باشيد. 39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.
آخرین اما نه کماهمیتترین: 40- لطفا این موارد را به هر کسی که دوست دارید، بفرستید. کمک کنید تا پیامهای مثبت همیشه در جهان جاری باشد و بازتاب آنرا در زندگیتان ببینید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1389/02/22ساعت 13:13 توسط شهاب |
|
|
سلام و صد سلام به سال جدید و به تمام کسانیکه در اواخر سال گذشته تو خونه تکونی دلاشون ما رو از خونه دلشون بیرون ننداختن! امسال رو با تفکر به گذشته شروع کردم. به کارهایی که باید میکردم و نکردم... به حرفهایی که باید میزدم و نزدم... به جاهایی که باید میرفتم و نرفتم... و ...... خلاصه که چه خوب شد که این همه تجربه پیدا کردم ولی از اون بهتر اینه که از تجربه ها استفاده کنم!!! به قول گاندی که :"نمیدانم هر سال که میگذرد یکسال از عمرم کم میشود و یا یکسال به آن اضافه میشود" تو این روزا به خیلی مسائل فکر کردم اما باز هم جمله دیل کارنگی به نظر امد که میگه: چیزهایی که داری، کسی که هستی، جایی که هستی یا کاری که می کنی تو را خوشبخت یا بدبخت نمی کند. خوشبختی و بدبختی تو از افکارت ناشی می شود. پس باز هم افکار و نگرش مثبت داشتن را باید تمرین کرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/01/05ساعت 9:50 توسط شهاب |
|
|
استاد، شاگردان را برای یك گردش تفریحی به كوهستان برده بود. بعد از یك پیاده روی طولانی، همه خسته و تشنه در كنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت كنند. استاد به هر یك از آنها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب، یك مشت نمك، درون لیوان بریزند. شاگردان هم همین كار را كردند، ولی هیچ یك نتوانستند آب را بنوشند، چون خیلی شور بود. بعد، استاد مشتی نمك را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند. استاد پرسید: « آیا آب چشمه هم شور بود؟ ». همه گفتند: « نه. آب بسیارخوش طعمی بود. » استاد گفت: « رنج هائی كه در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همین مشت نمك است، نه بیشتر و نه كمتر. این، بستگی به شما دارد كه لیوان آب باشید یا چشمه كه بتوانید رنج ها را در خود حل كنید. پس سعی كنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آئید ». |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/12/12ساعت 15:33 توسط شهاب |
|
|
دیروز پدربزرگ بعد از یه بیماری سخت رفت و من رو تنها گذاشت.این شعر رو به یاد اون گذاشتم:
بمون اي فصل خوبه قصه هاي عاشقونه بمون اي با تو بودن فصلي از گل با ترانه نميشه اين جدايي باور من. تمومه لحظه هاي با تو بودن پيشه رومه چه تلخه بي تو موندن چه تلخه بي تو رفتن این هم شعری بود که خودش میخوند:
روزیکه فلک از تو جدا کرد مرا کس با لب پر خنده ندیده است مرا خواستم که به جانب تو پرواز کنم اما چه کنم که بال و پر نیست مرا میسوزم و میسازم از تو خبری نیست مرا تو آفتاب جمالی و من آفتاب پرست تو به غصه بمیر و من هم به بهانه تو مست آدم به جمالت ندیدم هرگز آدم به جمال تو اگر ماه بود من ماه سخن گو ندیدم هرگز اگر ماه شوی نگاه به رویت نکنم اگر قبله شوی سجده به رویت نکنم اگر آب شوی روی در همه جوی بر دارم و بویت کنم به رویم نزنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/11/10ساعت 12:27 توسط شهاب |
|
|
بابا دست خوش!!! باز هم بگید قانون جاذبه جواب نمیده!!! یادمه یه جا خوندم که جیم کری قبل از اینکه اصلا بازیگر بشه ( چه برسه به اینکه اینقدر معروف بشه ) دوست داشته که یه چک ۲۵۰ میلیون دلاری دریافت کنه که بعد از ۵ سال و وقتی بازیگر معروفی شده بوده این چک رو بابت دستمزد دریافت میکنه. حالا داستان اینه که من ۳ سال پیش وقتی با قانون نگرش مثبت و قانون جاذبه و نوشتن اهداف آشنا شدم شروع به تمرین کردم تا جائیکه چندین بار اثرات مثبت اونو دیدم و اطرافیان هم به این نگرش ایمان آوردند. الان میگید این چی داره میگه....!!!! بابا جریان اینه که بالاخره من به یکی از اهدافم دارم میرسم و اون کار کردن تو یه نتورک قانونیه..... اینو بگم بعد اصل داستان رو هم میگم: 2 هفته پیش شروع کردم به خوندن کتاب گفتگو با بزرگترین بازاریاب شبکه ای ، چون تو کارم به شدت بهش نیاز داشتم، چند روز بعد هم تو فالم خوندم که به زودی راهی رو که برای رسیدن به درآمد بالا دنبالش بودی پیدا میکنی... من هم خوشحال بودم که تو کار فعلیم اتفاقی میافته . تا اینکه یه روز بعد از ظهر که بد جوری تو فکر نتورک و پول دراوردن درست و حسابی بودم یکی از دوستام زنگ زد و گفت آقا نتورکی که دنبالش بودیم تو ایران و قانونی و با حمایت دولت استارت خورد. دیگه نمیدونید چقدر خوشحال بودم اونقدر که نفهمیدم دوستم چی میگفت . خلاصه که اصل قضیه تو ادامه مطلب ، حتما بخونید.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/10/07ساعت 11:36 توسط شهاب |
|
ببری درنده وارد دهکده شیوانا شده بود و به دامهای یک مزرعهدار حمله کرده بود. اهالی دهکده به همراه شاگردان شیوانا ببر را محاصره کردند و او را در گوشه انبار مزرعهدار به دام انداختند. ببر وقتی به دام افتاده بود قیافهای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشهای جمع کرده و حالت تسلیم به خود گرفته بود. قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیر کرده و به عمق جنگل برده و آنجا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد. در حین انجام این کار مرد میانسالی نزدیک شیوانا آمد و به او گفت: "پسری جوان از روستایی دوردست به اینجا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به دخترم دل بسته و از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است دخترم را با خودش به روستای خودش ببرد. در مدتی که او نزد ما کار میکرد چیز بدی از او ندیدیم و پسری خوب و سربهزیر به نظر میرسد. میخواستم بدانم با توجه به اینکه شناختی از گذشته او و خانوادهاش نداریم آیا میتوانم دل به دریا بزنم و با این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم را با خودش ببرد؟" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/02ساعت 9:14 توسط شهاب |
|
|
توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود. يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود. تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم پس از اين حرف پير مرد رفت چند روزي گذشت يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد. تنهاي تنها بود. ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند و مي خواستند او را بخورند شاه به دربار باز گشت و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد ~~~~~~~~~ اگر اين جمله را قبول داشته باشيد و آن را با ور كنيد ميفهميد كه چه ميگويم. من به اين جمله ايمان 100% دارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/11ساعت 17:58 توسط شهاب |
|
|
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي تصور آن را مي كني. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با تمام جزييات تجسم مي كني. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي انتظار آن را داري. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي طرحي واقعي و عملي را در ذهن مي پروراني. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با تلاش وشكيبايي گامي به جلو برميداري. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي قاطعانه متعهد شوي. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با وجود تمام موانع و چالش هاي پيش رو انجام دهي. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با وجود همه فراز و نشيب ها به آينده مي نگري و استقامت به خرج مي دهي. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي بتواني از اشتباهات خود درس و از ناكامي ها نيرو بگيري. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي علاقه، جديت و ابتكار عمل خود را به كارگيري. وقتي تصور و تجسم مي كني، انتظار مي كشي، برنامه ريزي مي كني، كاري را به انجام مي رساني، متعهد مي شوي و استقامت مي كني و مشتاقانه با هر چالشي رو به رو مي شوي، چيزي را كه مي خواهي نه تنها "ممكن است" اتفاق بيفتد بلكه "قطعاً" اتفاق مي افتد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/12ساعت 11:4 توسط شهاب |
|
|
قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/06/28ساعت 8:20 توسط شهاب |
|
|
این روزا دارم کتاب ۵ دشمن کار تیمی رو می خونم.تو همین اوایل کتاب یاد یه داستانی افتادم ،یاد مثال کی بود ،کی یود، من نبودم ، دستم بود ... افتادم: چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس. کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/05/25ساعت 11:57 توسط شهاب |
|
|
تنها يك قدم ديگر كافي بود تا والنتينو روسي به انتهاي جاده جاودانگي برسد؛ روسي با قهرماني در هلند به كيلومتري از جاده حرفهاياش دست يافت كه هر قدم بيشتر، گامي است در راه اسطوره شدن. هفتمين گرند پري فصل 2009 تا ابد در ذهن قهرمان ايتاليايي فيات ياماها و هوادارانش خواهد ماند چراكه بالاخره آرزوي ديرينه رسيدن به صد قهرماني رنگ واقعيت به خود گرفت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/09ساعت 9:45 توسط شهاب |
|
|
تو این چند وقت همش عادت کردم به خواندن این اخبار وحشتناک. آن هم من! آدمی که همیشه خدا از خبرهای وحشتناک و حوادث فراری بودم.خبرهایی که هیچ وقت مژده ای و یا خبر خوشی نیستند و اصولا بویی از جملات و کلمات مثبت در آنها نیست و همیشه یکی هست که یک جای دنیا زیر قطار رفته باشد یا اینکه چند درصد فقیرتر شده ایم و ... حالا نمی توانم از اخبار فرار کنم. اخبار برایم مثل دندان دردناکی شده که می دانی که فشار دادنش دردت می آورد اما با تمایلی سادیستی باز فشارش می دهی و دردش را به درونت می کشی. اخبار به زندگیم سرایت کرده است. به صفحه های مونیتورم. به وبلاگهای امن دور و برم. به خودم. به مکالمه های همه اطرافیانم.تو تاکسی تو خیابون ،بین همکاران... من همه را می شنوم و جایی در دلم انبار می کنم. جایی که یک روز مثل غده آپاندیسیت می ترکد از این همه خبرهای مسموم و عکسهای وحشتناک و بی امیدیها ... نمی دانم کی. ولی در بین همه این اخبار و حرفها یاد یه دیالوگ معروف افتادم که می گفت: دهه شما گذشته مربي ، اگر اين اسلحه دست شما نباشد ، چه كسي به حرف شما گوش مي دهد ، يك دهه حرف زديد ، هر كاري خواستيد كرديد ما ساكت بوديم ، كركري خونديد ساكت بوديم ، گرفتيد ساكت بوديم ، پس داديم ساكت بوديم حالا اجازه بدهيد ما حرف بزنيم ، امنيت ، اين كشور كي بايد روي امنيت و ثبات را ببينه ، فرزندان اين كشور كي بايد بتونن براي آينده خودشان برنامه ريزي كنند. آبروي بسيج و بسيجي را بردي حاج كاظم ، مي دوني قهرمان بازي هاي تو روي آنتنه و بي بي سي و سي ان ان هر دو تاشون تو بوق كردن ، اگه ما بخواهيم به ساز شما برقصيم ، امنيت اين مملكت يعني كشك .، گلوله يعني كشك ، يعني هر كس اسلحه بكشد و كارش را به پيش ببرد ، شهيد نداديم كه هر كسي قلدر بشه و هر غلطي بكنه… من همیشه بر این اصل که میشود و ما میتوانیم اعتقاد دارم ، مي توان با روشهای بهتری به همه بحرانها خاتمه دهد ، چون اين نيز بگذرد . اين ملت عزيز هستند . و باز یاد جملات امام می افتم ، جملاتی که وجود هر انساني را مي لرزاند و تكان مي داد و در تاريخ كشورمان يكبار اين اتفاق رخ داد و اكنون بار ديگر بايد همان حرفها را گفت كه : آن آقاياني كه مي گويند كه بايد خفه شد، اينجا هم بايد خفه شد؟ اينجا هم خفه بشويم ؟ ما را بفروشند و خفه بشويم ؟! قرآن ما را بفروشند و خفه بشويم ؟ والله ، گناهكار است كسي كه داد نزند؛ والله ، مرتكب كبيره است كسي كه فريادنكند به داد اسلام برسيد! اي سران اسلام ، به داد اسلام برسيد ، اي علماي نجف ، به داد اسلام برسيد ، اي علماي قم ، به داد اسلام برسيد؛ رفت اسلام، اي ملل اسلام ، اي سران ملل اسلام ، اي روساي جمهور ملل اسلامي ، اي سلاطين ملل اسلامي ، اي شاه ايران ، به داد خودت برس ، به داد همه ما برسيد . اینها را نگفتم که از کسی دفاع یا انتقاد کرده باشم فقط گفتم که کسانی که این مطالب را میخوانند ، بدانند که همه چیز از خود انسان شروع میشود و آن هدف است. چیزی که این روزها در هیچ کخا نه در بین موافقین و نه بین مخالفین دیده می شود. بهتر است به گذشته کشورمان و کشورای دیگر یه نگاهی بیاندازیم . ببینید که ما کجا بودیم و کشورهایی مثل امارات و یا مالزی که تا 50 سال پیش تو چادر و روی درخت زندگی میکردند الان کجا هستند و به کجا میرود و ما...!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/03/28ساعت 10:28 توسط شهاب |
|
![]() موتورم پیدا شد اونم بعد از ۵ ماه.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/19ساعت 14:55 توسط شهاب |
|
|
روزي شيوانا با تعدادي از شاگردان از محله اي عبور مي كرد. دختر و پسر شاداب و سرحالي را ديد كه همه به دور آنها جمع شده بودند و به حرفهاي آن دو گوش مي كردند. شيوانا مدتي ايستاد و به گفته هاي آن دو گوش كرد. متوجه شد كه دختر و پسر دو خواهر و برادرند كه مي خواهند براي يكي از فقراي محله يك حمام هيزمي درست كنند به همين خاطر بقيه بچه ها را دور هم جمع كرده اند تا اين كار را به صورت گروهي انجام دهند. شيوانا اشاره اي به دختر و پسر كرد و خطاب به شاگردان گفت: «ببينيد! مهم آرزو داشتن و رويايي در سر پروراندن است. اين دو طفل كوچك خوب مي دانند چگونه روياي خود را با هم سن و سالهاي خود در ميان بگذارند و به صورت تيمي براي برآورده شدن يك آرزو وارد عمل شوند. مهم اين است كه اين رويا را همين طور كه هست حفظ كنند.» شيوانا از آن محله عبور كرد و رفت. يك ماه بعد دوباره گذر شيوانا و شاگردان از همان محله افتاد. اين بار متوجه شد كه دختر و پسر كنار ديواري رو به آفتاب با حالتي افسرده كز كرده و در خود فرو رفته اند و بقيه بچه هاي محله نيز در اطراف آنها مشغول بازي هستند. شيوانا نزديك آن دو رفت و پرسيد: «براي آن فقير حمام هيزمي درست كرديد؟!» پسرك آهي كشيد و گفت: «مغازه دارها و بزرگتر ها عليه ما شوريدند و به ما گفتند كه بچه ها بروند بازي كنند و دست از بازي بزرگان بردارند. براي همين هيچ كس از بزرگترها حاضر نشد به ما كمك كند و در نتيجه ما همينطوري بيكار نشسته ايم تا بزرگ شويم و بعد اين كار را انجام دهيم.» شيوانا از آنها پرسيد: «روز اول وقتي خواستيد اين كار را انجام دهيد قصد و منظورتان چه بود؟» دخترك با انرژي پاسخ داد: «مي خواستيم بي اعتنا به آن چه بزرگ تر ها بين خودشان توافق كرده اند كاري كنيم كه تمام فقيران محله و دهكده صاحب حمام آب گرم شوند و از اين نعمت برخوردار گردند.» پسرك نيز در ادامه گفت: «حتي مي خواستيم وقتي بزرگتر شديم در تمام سرزمين و كل دنيا چنين كاري انجام دهيم. ولي افسوس كه بزرگتر ها نگذاشتند.» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «بزرگتر ها نگذاشتند چون اين روياي آن ها نبود. اما اين رويا و آرزو هنوز متعلق به شماست. بزرگتر ها مي توانند موقتي مانع اجراي روياي شما شوند، ولي نمي توانند اين رويا و آرزو را از شما بگيرند. پس چرا خودتان به دست خودتان رويايتان را مي كشيد و از بين مي بريد!؟» دختر و پسر كوچك به هم نگاهي انداختند، لبخندي زدند و از جا برخاستند و دوباره بچه ها را با شوق و سر و صداي زياد دور خود جمع كردند. آنها اين بار مي خواستند هر طور كه شده براي فقير محله حمامي بسازند. شيوانا به سوي شاگردان برگشت. يكي از شاگردان گفت: «بي فايده است! دوباره بزرگترها مانع از اجراي روياي آن ها مي شوند.» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «فقط مانع مي شوند. ولي ديگر نمي توانند اين رويا را از بين ببرند. وقتي رويايي زنده بماند مطمئن باش كه دير يا زود اسباب تحقق آن هم فراهم مي شود.» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/01ساعت 11:28 توسط شهاب |
|
1
ـ خودتان را دوست داشته باشيد: لازمه نگاهمثبت به جهان اين است كه نسبت به خودتاناحساس خوبي داشته باشيد. اين بدان معني نيستكه خود را كامل بدانيد، ولي حداقل خودتان راخوب و قابل قبول به شما آوريد. درباره خود بهطور مثبت صحبت كنيد و از بياعتبار ساختن خودبپرهيزيد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/25ساعت 11:14 توسط شهاب |
|
|
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دُم یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر ميکرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/01/20ساعت 11:55 توسط شهاب |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/19ساعت 8:40 توسط شهاب |
|
فکر میکنید این تبلیغ نوکباست؟ نه!! این ویژن منه که تیک زدم.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/09ساعت 12:30 توسط شهاب |
|
سر آغازی سرشار از موفقیت، کامیابی و سربلندی برایتان آرزومندم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/01ساعت 9:24 توسط شهاب |
|
|
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. همیشه به یاد داشته باشیم كه چهار چیز است که نمیتوان آنها را دوباره بازگرداند : |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/11ساعت 14:51 توسط شهاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ توسط یکی از سربازان بدون مرز تهیه شده است.
با خواندن روزانه مطالب انرژی لازم جهت رسیدن به اهداف خود را در زندگی بدست آورید و فردی شاد و موفق باشید. لطفاُ در صورت استفاده از مطالب این وبلاگ منبع مطالب را ذکر کنید. |
| پیوندهای روزانه |
|
موسسه مالي و اعتباري مهر موسسه مالی و اعتباری قوامین بانک تجارت بانک سامان بانک کشاورزی بانك اقتصاد نوين بانك پاسارگاد بانک ملت بانک ملی ایران بانک صادرات ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|