تبليغاتX
نسل دوم
همبستگی سربازان بدون مرز

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد.
فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید.

در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده ام:

هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.


سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..

3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید:

Energy(انرژی)

Enthusiasm (شورواشتیاق)

Empathy (دلسوزی و همدلی)

5- از ورزش کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید...

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.

 

جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

 

زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید.

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

34- عشق درمان‌گر هر چیزی است.

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

37- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستي تان شاكر باشيد.

39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

 

آخرین اما نه کم‌اهمیت‌ترین:

40- لطفا این موارد را به هر کسی که دوست دارید، بفرستید.

کمک کنید تا پیامهای مثبت همیشه در جهان جاری باشد و بازتاب آنرا در زندگیتان ببینید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/22ساعت 13:13  توسط شهاب | 

سلام و صد سلام به سال جدید و به تمام کسانیکه در اواخر سال گذشته تو خونه تکونی دلاشون ما رو از خونه دلشون بیرون ننداختن!

امسال رو با تفکر به گذشته شروع کردم.

به کارهایی که باید میکردم و نکردم...

به حرفهایی که باید میزدم و نزدم...

به جاهایی که باید میرفتم و نرفتم...

و ......

خلاصه که چه خوب شد که این همه تجربه پیدا کردم ولی از اون بهتر اینه که از تجربه ها استفاده کنم!!!

به قول گاندی که :"نمیدانم هر سال که میگذرد یکسال از عمرم کم میشود و یا یکسال به آن اضافه میشود"

تو این روزا به خیلی مسائل فکر کردم اما باز هم جمله دیل کارنگی به نظر امد که میگه:

چیزهایی که داری، کسی که هستی، جایی که هستی یا کاری که می کنی تو را خوشبخت یا بدبخت نمی کند. خوشبختی و بدبختی تو از افکارت ناشی می شود.

پس باز هم افکار و نگرش مثبت داشتن را باید تمرین کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/01/05ساعت 9:50  توسط شهاب | 

استاد، شاگردان را برای یك گردش تفریحی به كوهستان برده بود. بعد از یك پیاده روی طولانی، همه خسته و تشنه در كنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت كنند. استاد به هر یك از آنها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب، یك مشت نمك، درون لیوان بریزند. شاگردان هم همین كار را كردند، ولی هیچ یك نتوانستند آب را بنوشند، چون خیلی شور بود. بعد، استاد مشتی نمك را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند. استاد پرسید: « آیا آب چشمه هم شور بود؟ ». همه گفتند: « نه. آب بسیارخوش طعمی بود. » استاد گفت: « رنج هائی كه در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همین مشت نمك است، نه بیشتر و نه كمتر. این، بستگی به شما دارد كه لیوان آب باشید یا چشمه كه بتوانید رنج ها را در خود حل كنید. پس سعی كنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آئید ».

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/12ساعت 15:33  توسط شهاب | 
دیروز پدربزرگ بعد از یه بیماری سخت رفت و من رو تنها گذاشت.این شعر رو به یاد اون گذاشتم:

بمون اي فصل خوبه قصه هاي عاشقونه   


بمون اي با تو بودن فصلي از گل با ترانه
چه سخته بي تو رفتن                 چه سخته بي تو موندن


نميشه اين جدايي باور من.
وداع آخرينه. جدايي در کمينه    غروب لحظه هاي واپسينه
هميشه قصه هاي عاشونه ناتمومه


 تمومه لحظه هاي با تو بودن پيشه رومه
جدايي سخته بي تو سخته موندن سخته رفتن


چه تلخه بي تو موندن                     چه تلخه بي تو رفتن
نميشه اين جدايي باور من

این هم شعری بود که خودش میخوند:

روزیکه فلک از تو جدا کرد مرا

کس با لب پر خنده ندیده است مرا

خواستم که به جانب تو پرواز کنم

اما چه کنم که بال و پر نیست مرا

میسوزم و میسازم از تو خبری نیست مرا

تو آفتاب جمالی و من آفتاب پرست

تو به غصه بمیر و من هم به بهانه تو مست

آدم به جمالت ندیدم هرگز

آدم به جمال تو اگر ماه بود

من ماه سخن گو ندیدم هرگز

اگر ماه شوی نگاه به رویت نکنم

اگر قبله شوی سجده به رویت نکنم

اگر آب شوی روی در همه جوی

بر دارم و بویت کنم به رویم نزنم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/10ساعت 12:27  توسط شهاب | 

بابا دست خوش!!!

باز هم بگید قانون جاذبه جواب نمیده!!!

یادمه یه جا خوندم که جیم کری قبل از اینکه اصلا بازیگر بشه ( چه برسه به اینکه اینقدر معروف بشه ) دوست داشته که یه چک ۲۵۰ میلیون دلاری دریافت کنه که بعد از ۵ سال و وقتی بازیگر معروفی شده بوده این چک رو بابت دستمزد دریافت میکنه.

حالا داستان اینه که من ۳ سال پیش وقتی با قانون نگرش مثبت و قانون جاذبه و نوشتن اهداف آشنا شدم شروع به تمرین کردم تا جائیکه چندین بار اثرات مثبت اونو دیدم و اطرافیان هم به این نگرش ایمان آوردند.

الان میگید این چی داره میگه....!!!! بابا جریان اینه که بالاخره من به یکی از اهدافم دارم میرسم و اون کار کردن

تو یه نتورک قانونیه.....

اینو بگم بعد اصل داستان رو هم میگم: 2 هفته پیش شروع کردم به خوندن کتاب گفتگو با بزرگترین بازاریاب شبکه ای ، چون تو کارم به شدت بهش نیاز داشتم، چند روز بعد هم تو فالم خوندم که به زودی راهی رو که برای رسیدن به درآمد بالا دنبالش بودی پیدا میکنی... من هم خوشحال بودم که تو کار فعلیم اتفاقی میافته . تا اینکه یه روز بعد از ظهر که بد جوری تو فکر نتورک و پول دراوردن درست و حسابی بودم یکی از دوستام زنگ زد و گفت آقا نتورکی که دنبالش بودیم تو ایران و قانونی و با حمایت دولت استارت خورد. دیگه نمیدونید چقدر خوشحال بودم اونقدر که نفهمیدم دوستم چی میگفت . خلاصه که اصل قضیه تو ادامه مطلب ، حتما بخونید....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/07ساعت 11:36  توسط شهاب | 

ببری درنده وارد دهکده شیوانا شده بود و به دام‌های یک مزرعه‌دار حمله کرده بود. اهالی دهکده به همراه شاگردان شیوانا ببر را محاصره کردند و او را در گوشه انبار مزرعه‌دار به دام انداختند. ببر وقتی به دام افتاده بود قیافه‌ای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشه‌ای جمع کرده و حالت تسلیم به خود گرفته بود. قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیر کرده و به عمق جنگل برده و آنجا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد. در حین انجام این کار مرد میانسالی نزدیک شیوانا آمد و به او گفت: "پسری جوان از روستایی دوردست به این‌جا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به دخترم دل بسته و از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است دخترم را با خودش به روستای خودش ببرد. در مدتی که او نزد ما کار می‌کرد چیز بدی از او ندیدیم و پسری خوب و سربه‌زیر به نظر می‌رسد. می‌خواستم بدانم با توجه به اینکه شناختی از گذشته او و خانواده‌اش نداریم آیا می‌توانم دل به دریا بزنم و با این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم را با خودش ببرد؟"
شیوانا با لبخند به ببر اشاره کرد و گفت: "این ببر را ببین که چقدر خودش را مظلوم نشان می‌دهد. او از جنگل یعنی از خانه خود دور افتاده و به همین خاطر چون در جایی جدا از وطنش است احساس ترس و بی‌پناهی تمام وجودش را فراگرفته و در نتیجه رفتاری متفاوت با تمام زندگی‌اش را از خود نشان می‌دهد. همین فردا که این ببر را به جنگل ببرند باید به محض آزاد کردنش از او بگریزند چون وقتی پایش به جنگل برسد دوباره بوی آشنای بیشه او را شجاع می‌کند و به خلق و خوی وحشی و قدیمی خودش برمی‌گردد. به جای اینکه ساده‌ترین راه را انتخاب کنی یعنی بیگدار به آب بزنی و آینده زندگی دخترت را به شانس واگذار کنی. به همراه دخترت و این پسر سری به روستای آنها بزن و مدتی آنجا بمان و رفتار پسر را با اطرافیان و خودتان زیر نظر بگیر. اگر مثل این ببر باشد که بهتر است زندگی دخترت را تباه نکنی. اما اگر همچنان پاک و سربه‌زیر و درستکار بود و دخترت هم قبول کرد پس دیگر دلیلی برای مخالفت وجود ندارد.
آن مرد پذیرفت و از شیوانا دور شد. دو ماه بعد شیوانا آن مرد را در بازار دید. احوال او را جویا شد. مرد لبخندی زد و پرسید: "قضیه آن ببر چه شد؟" شیوانا پاسخ داد: "همان‌طوری که حدس زدیم پای ببر که به جنگل رسید شروع به وحشیگری کرد و به چند نفر آسیب رساند و بعد هم گریخت. خواستگار دختر شما چگونه بود؟"
مرد میانسال لبخند تلخی زد و گفت: "درست مثل ببر شما رفتار کرد. خوب شد به توصیه شما عمل کردیم و قبل از اینکه ناسنجیده تصمیم بگیریم، همراه خودش سری به جنگلش زدیم!"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 9:14  توسط شهاب | 

توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود. يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود.
شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟
فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:
من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد
شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد وچه جمله اي به او پند ميدهد؟
همه وزيران را صدا زد وگفت
وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد
وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد
دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياورند. وزيران هم رفتند و آوردند
شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت
هر كسي به چيزي گفت
باز هم شاه خوشش نيامد

تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم
گفتند تو با شاه چه كاري داري؟
پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام
همه خنديدند و گفتند تو و جمله! اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله
خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار شود
شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟
پير مرد گفت
جمله من اينست
 "
هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"
شاه به فكر رفت و خيلي از اين جمله استقبال كرد و جايزه را به پير مرد داد
پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست
شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟
تو سر من كلاه گذاشتي
پير مرد گفت نه پسرم! به نفع تو هم شد! چون تو بهترين جمله جهان را يافتي

پس از اين حرف پير مرد رفت
شاه خيلي خوشحال بود که بهترين جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد ميگفت
هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
تا اينكه يه روز پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد
شاه ناراحت شد و درد مند وزيرش به او گفت
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست
شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو ميگوئي كه به نفع ما شده
به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان بيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند

    چند روزي گذشت 

 يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد. تنهاي تنها بود.

ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند و مي خواستند او را بخورند
شاه را بستند و او را لخت كردند
اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد ولي پادشه دو تا انگشت نداشت پس او را ول كردند تا برود .

شاه به دربار باز گشت و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند
وزير آمد نزد شاه و گفت
با من چه كار داري؟
شاه به وزير خنديد و گفت
اين جمله اي كه گفتي هر اتفاي ميافتد به نفع ماست درست بود. من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي اين چه نفعي است
شاه اين راگفت واو را مسخره كرد

وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
شاه گفت چطور؟
وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد ولي آنجا من نبودم، اگر مي بودم آنها مرا ميخوردند
پس به نفع من هم بوده است
وزير اين را گفت و رفت

    ~~~~~~~~~
   
نكته اخلاقي
   
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست

    اگر اين جمله را قبول داشته باشيد و آن را با ور كنيد ميفهميد كه چه ميگويم. من به اين جمله ايمان 100% دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 17:58  توسط شهاب | 

هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي تصور آن را مي كني. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با تمام جزييات تجسم مي كني.

هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي انتظار آن را داري. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي طرحي واقعي و عملي را در ذهن مي پروراني.

هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با تلاش وشكيبايي گامي به جلو برميداري. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي قاطعانه متعهد شوي. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با وجود تمام موانع و چالش هاي پيش رو انجام دهي.

هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با وجود همه فراز و نشيب ها به آينده مي نگري و استقامت به خرج مي دهي. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي بتواني از اشتباهات خود درس و از ناكامي ها نيرو بگيري.

هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي علاقه، جديت و ابتكار عمل خود را به كارگيري. وقتي تصور و تجسم مي كني، انتظار مي كشي، برنامه ريزي مي كني، كاري را به انجام مي رساني، متعهد مي شوي و استقامت مي كني و مشتاقانه با هر چالشي رو به رو مي شوي، چيزي را كه مي خواهي نه تنها "ممكن است" اتفاق بيفتد بلكه "قطعاً" اتفاق مي افتد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 11:4  توسط شهاب | 

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/28ساعت 8:20  توسط شهاب | 

این روزا دارم کتاب ۵ دشمن کار تیمی رو می خونم.تو همین اوایل کتاب یاد یه داستانی افتادم ،یاد مثال کی بود ،کی یود، من نبودم ، دستم بود ... افتادم:

چهار نفر بودند.

اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس.

کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 11:57  توسط شهاب | 

تنها يك قدم ديگر كافي بود تا والنتينو روسي به انتهاي جاده جاودانگي برسد؛ روسي با قهرماني در هلند به كيلومتري از جاده حرفه‌اي‌اش دست يافت كه هر قدم بيشتر، گامي است در راه اسطوره شدن. هفتمين گرند پري فصل 2009 تا ابد در ذهن قهرمان ايتاليايي فيات ياماها و هوادارانش خواهد ماند چراكه بالاخره آرزوي ديرينه رسيدن به صد قهرماني رنگ واقعيت به خود گرفت.
مرد اول ياماها فيات با پرچمي سفيد كه عدد 100 روي آن درج شده بود روي سكوي قهرماني رفت. او در اين باره گفت: «موفقيت خارق العاده‌اي بود؛100 قهرماني جدا عدد بزرگيست. بايد از تمام نفرات تيم‌هايم در 10 سال گذشته تشكر كنم. خصوصا از جرمي بورخس، دوستان نزديكم و البته خانواده‌ام كه هميشه پشتيبان و مشوق من بودند. اميدوارم سكوهاي ديگرهم در راه باشند.»
روسي اما از همان دقايق ابتدايي مسابقه خود را براي جشن صدمين قهرماني آماده مي‌كرد؛ زماني كه رقابت را از خط اول آغاز كرد و خيلي زود از حريفانش جلو افتاد:« احساس خوبي داشتم. مي‌دانم بعضي نقاط پيست خيلي سريع راندم. به همين خاطر بود خيلي زود از بقيه جلو افتادم و ريتم حركت خودم را به بقيه تحميل كردم. مسابقه كاملي بود زيرا بابت اشتباهاتي كه گاها اجتناب ناپذيرند هزينه زيادي نپرداختم. مي‌دانستم كه لورنزو هم با تمام توان و انگيزه در آسن حاضر مي‌شود. پس سعي كردم از لحظات بهترين استفاده را ببرم.»
قهرمان 30 ساله جهان حالا بايد خود را براي هشتمين گرندپري فصل برگزار كند؛ لاگوناسكاي امريكا سال گذشته شاهد قهرماني او بود اما روسي تأكيد مي‌كند هيچ چيز از پيش تعيين شده نيست:« من هم دوست دارم با تكرار خاطرات فصل پيش، از صدمين قهرماني ام دفاع كنم اما فراموش نكنيد تنها 3 روز فرصت استراحت دارم و البته سفري طولاني در پيش. در اين لحظه همه چيز عاليست و اميدوارم مسابقه‌اي خوب همچون نمونه 2008 در انتظارم باشد.»
اما لين خارويس، يكي از مديران تيم ياماها با تبريك به مرد اول موتوجي پي گفت:« لحظه فوق العاده‌اي بود. خصوصا اينكه اين دومين قهرماني خانگي ياماها بود. مي‌دانيد كه پايگاه اروپايي ياماها در هلند واقع است. واقعاً تحت تأثير قرار گرفتم.»
خورخه لورنزو، هم تيمي والنتينو مجبور شد علي‌رغم همه تلاشش به جايگاه دوم قناعت كند. هرچند كه خودش معتقد است اگر در خط شروع استارت بهتري مي‌داشت مي‌توانست هم تيمي‌اش را كنار بزند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 9:45  توسط شهاب | 

تو این چند وقت همش عادت کردم به خواندن این اخبار وحشتناک.

آن هم من! آدمی که همیشه خدا از خبرهای وحشتناک و حوادث فراری بودم.خبرهایی که هیچ وقت مژده ای و یا خبر خوشی نیستند و اصولا بویی از جملات و کلمات مثبت در آنها نیست و همیشه یکی هست که یک جای دنیا زیر قطار رفته باشد یا اینکه چند درصد فقیرتر شده ایم و ...

 حالا نمی توانم از اخبار فرار کنم. اخبار برایم مثل دندان دردناکی شده که می دانی که فشار دادنش دردت می آورد اما با تمایلی سادیستی باز فشارش می دهی و دردش را به درونت می کشی. اخبار به زندگیم سرایت کرده است. به صفحه های مونیتورم. به وبلاگهای امن دور و برم. به خودم. به مکالمه های همه اطرافیانم.تو تاکسی تو خیابون ،بین همکاران... من همه را می شنوم و جایی در دلم انبار می کنم. جایی که یک روز مثل غده آپاندیسیت می ترکد از این همه خبرهای مسموم و عکسهای وحشتناک و بی امیدیها ... نمی دانم کی. ولی در بین همه این اخبار و حرفها یاد یه دیالوگ معروف افتادم که می گفت:

دهه شما گذشته مربي ، اگر اين اسلحه دست شما نباشد ، چه كسي به حرف شما گوش مي دهد ، يك دهه حرف زديد ، هر كاري خواستيد كرديد ما ساكت بوديم ، كركري خونديد ساكت بوديم ، گرفتيد ساكت بوديم ، پس داديم ساكت بوديم حالا اجازه بدهيد ما حرف بزنيم ، امنيت ، اين كشور كي بايد روي امنيت و ثبات را ببينه ، فرزندان اين كشور كي بايد بتونن براي آينده خودشان برنامه ريزي كنند.

آبروي بسيج و بسيجي را بردي حاج كاظم ، مي دوني قهرمان بازي هاي تو روي آنتنه و بي بي سي و سي ان ان هر دو تاشون تو بوق كردن ، اگه ما بخواهيم به ساز شما برقصيم ، امنيت اين مملكت يعني كشك .، گلوله يعني كشك ، يعني هر كس اسلحه بكشد و كارش را به پيش ببرد ، شهيد نداديم كه هر كسي قلدر بشه و هر غلطي بكنه

من همیشه بر این اصل که میشود و ما میتوانیم اعتقاد دارم ، مي توان با روشهای بهتری به همه بحرانها خاتمه دهد ، چون اين نيز بگذرد .

اين ملت عزيز هستند .

و باز یاد جملات امام می افتم ، جملاتی که وجود هر انساني را مي لرزاند و تكان مي داد و در تاريخ كشورمان يكبار اين اتفاق رخ داد و اكنون بار ديگر بايد همان حرفها را گفت كه :

 آن آقاياني كه مي گويند كه بايد خفه شد، اينجا هم بايد خفه شد؟

 اينجا هم خفه بشويم ؟ ما را بفروشند و خفه بشويم ؟!

قرآن ما را بفروشند و خفه بشويم ؟

والله ، گناهكار است كسي كه داد نزند؛ والله ، مرتكب كبيره است كسي كه فريادنكند به داد اسلام برسيد!

 اي سران اسلام ، به داد اسلام برسيد ، اي علماي نجف ، به داد اسلام برسيد ، اي علماي قم ، به داد اسلام برسيد؛ رفت اسلام، اي ملل اسلام ، اي سران ملل اسلام ، اي روساي جمهور ملل اسلامي ، اي سلاطين ملل اسلامي ، اي شاه ايران ، به داد خودت برس ، به داد همه ما برسيد .

اینها را نگفتم که از کسی دفاع یا انتقاد کرده باشم فقط گفتم که کسانی که این مطالب را میخوانند ، بدانند که همه چیز از خود انسان شروع میشود و آن هدف است. چیزی که این روزها در هیچ کخا نه در بین موافقین و نه بین مخالفین دیده می شود.

بهتر است به گذشته کشورمان و کشورای دیگر یه نگاهی بیاندازیم . ببینید که ما کجا بودیم و کشورهایی مثل امارات و یا مالزی که تا 50 سال پیش تو چادر و روی درخت زندگی میکردند الان کجا هستند و به کجا میرود و ما...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 10:28  توسط شهاب | 
موتورم پیدا شد اونم بعد از ۵ ماه....
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 14:55  توسط شهاب | 

روزي شيوانا با تعدادي از شاگردان از محله اي عبور مي كرد. دختر و پسر شاداب و سرحالي را ديد كه همه به دور آنها جمع شده بودند و به حرفهاي آن دو گوش مي كردند. شيوانا مدتي ايستاد و به گفته هاي آن دو گوش كرد. متوجه شد كه دختر و پسر دو خواهر و برادرند كه مي خواهند براي يكي از فقراي محله يك حمام هيزمي درست كنند به همين خاطر بقيه بچه ها را دور هم جمع كرده اند تا اين كار را به صورت گروهي انجام دهند.

شيوانا اشاره اي به دختر و پسر كرد و خطاب به شاگردان گفت: «ببينيد! مهم آرزو داشتن و رويايي در سر پروراندن است. اين دو طفل كوچك خوب مي دانند چگونه روياي خود را با هم سن و سالهاي خود در ميان بگذارند و به صورت تيمي براي برآورده شدن يك آرزو وارد عمل شوند. مهم اين است كه اين رويا را همين طور كه هست حفظ كنند.»

شيوانا از آن محله عبور كرد و رفت. يك ماه بعد دوباره گذر شيوانا و شاگردان از همان محله افتاد. اين بار متوجه شد كه دختر و پسر كنار ديواري رو به آفتاب با حالتي افسرده كز كرده و در خود فرو رفته اند و بقيه بچه هاي محله نيز در اطراف آنها مشغول بازي هستند. شيوانا نزديك آن دو رفت و پرسيد: «براي آن فقير حمام هيزمي درست كرديد؟!»

پسرك آهي كشيد و گفت: «مغازه دارها و بزرگتر ها عليه ما شوريدند و به ما گفتند كه بچه ها بروند بازي كنند و دست از بازي بزرگان بردارند. براي همين هيچ كس از بزرگترها حاضر نشد به ما كمك كند و در نتيجه ما همينطوري بيكار نشسته ايم تا بزرگ شويم و بعد اين كار را انجام دهيم.»

شيوانا از آنها پرسيد: «روز اول وقتي خواستيد اين كار را انجام دهيد قصد و منظورتان چه بود؟»

دخترك با انرژي پاسخ داد: «مي خواستيم بي اعتنا به آن چه بزرگ تر ها بين خودشان توافق كرده اند كاري كنيم كه تمام فقيران محله و دهكده صاحب حمام آب گرم شوند و از اين نعمت برخوردار گردند.‌»

پسرك نيز در ادامه گفت: «حتي مي خواستيم وقتي بزرگتر شديم در تمام سرزمين و كل دنيا چنين كاري انجام دهيم. ولي افسوس كه بزرگتر ها نگذاشتند.»

شيوانا تبسمي كرد و گفت: «بزرگتر ها نگذاشتند چون اين روياي آن ها نبود. اما اين رويا و آرزو هنوز متعلق به شماست. بزرگتر ها مي توانند موقتي مانع اجراي روياي شما شوند، ولي نمي توانند اين رويا و آرزو را از شما بگيرند. پس چرا خودتان به دست خودتان رويايتان را مي كشيد و از بين مي بريد!؟»

دختر و پسر كوچك به هم نگاهي انداختند، لبخندي زدند و از جا برخاستند و دوباره بچه ها را با شوق و سر و صداي زياد دور خود جمع كردند. آنها اين بار مي خواستند هر طور كه شده براي فقير محله حمامي بسازند.

شيوانا به سوي شاگردان برگشت. يكي از شاگردان گفت: «بي فايده است! دوباره بزرگترها مانع از اجراي روياي آن ها مي شوند.»

شيوانا تبسمي كرد و  گفت: «فقط مانع مي شوند. ولي ديگر نمي توانند اين رويا را از بين ببرند. وقتي رويايي زنده بماند مطمئن باش كه دير يا زود اسباب تحقق آن هم فراهم مي شود.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 11:28  توسط شهاب | 
1

ـ خودتان‌ را دوست‌ داشته‌ باشيد: لازمه‌ نگاه‌مثبت‌ به‌ جهان‌ اين‌ است‌ كه‌ نسبت‌ به‌ خودتان‌احساس‌ خوبي‌ داشته‌ باشيد. اين‌ بدان‌ معني‌ نيست‌كه‌ خود را كامل‌ بدانيد، ولي‌ حداقل‌ خودتان‌ راخوب‌ و قابل‌ قبول‌ به‌ شما آوريد. درباره‌ خود به‌طور مثبت‌ صحبت‌ كنيد و از بي‌اعتبار ساختن‌ خودبپرهيزيد.
    2ـ نقطه‌ تمركز فكري‌ خود را تغيير دهيد:زماني‌ را صرف‌ فكر كردن‌ به‌ كارهاي‌ كامل‌ و خوب‌خود بكنيد و به‌ كوتاهي‌هاي‌ خود نينديشيد، اگرهر روز صبح‌ با اين‌ تفكر بيدار شويد، روز را به‌ طرزخوبي‌ آغاز كرده‌ايد. وقتي‌ در مورد خودتان‌احساس‌ راحتي‌ بيشتري‌ كرديد، وقت‌ آن‌ مي‌رسدكه‌ با چيزهايي‌ كه‌ در شما نگراني‌ ايجاد مي‌كندمبارزه‌ كنيد.
    3ـ از جملات‌ مثبت‌ استفاده‌ كنيد: استفاده‌مكرر از جملات‌ مثبت‌ يك‌ حافظه‌ جديد واميدوار در ذهن‌ ناهشيار شما خلق‌ مي‌كند،بنابراين‌ پس‌ از چند بار تمرين‌ به‌ طور خودكاربيش‌تر مثبت‌ فكر مي‌كنيد، مثلا مي‌توانيد بگوييد:>هر روز و در هر طريق‌ من‌ بهتر و بهتر مي‌شوم‌<.
    تا جايي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ جمله‌ مثبت‌ شما بايدتنها حاوي‌ كلمات‌ مثبت‌ باشد، بهتر است‌ كلماتي‌ كه‌موجب‌ ترس‌ شك‌ يا شكست‌ مي‌شوند به‌ كار نروند.تا از جمله‌ مثبت‌، نهايت‌ استفاده‌ را ببريد.
    يادتان‌ باشد هر چه‌ را كه‌ بر زبان‌ بياوريد همان‌را به‌ دست‌ خواهيد آورد، زيرا واژه‌ها نيز مانندافكار بر وضعيت‌ و شرايط ما تاثير مي‌گذارند. اين‌كه‌ ياد بگيريم‌ خود را مجاز به‌ داشتن‌ چه‌ افكار وگفتن‌ چه‌ حرف‌هايي‌ بدانيم‌ ايجاب‌ مي‌كند كه‌متفاوت‌ از ديگران‌ باشيم‌ و اين‌ ويژگي‌ شاخص‌همه‌ مردم‌ خوشبخت‌ است‌.
    بيان‌ مثبت‌ به‌ معناي‌ بي‌نيازي‌ از تلاش‌ نيست‌بلكه‌ بدين‌ معناست‌ كه‌ براي‌ شرطي‌سازي‌ ذهن‌نسبت‌ به‌ خواسته‌هاي‌ خود يك‌ راه‌ ميان‌بر دراختيار شماست‌.
    4ـ به‌ مشكلات‌ مانند محكي‌ براي‌ ارزيابي‌توانايي‌ خود نگاه‌ كنيد: استرس‌ وقتي‌ پيدامي‌شود كه‌ ما به‌ موقعيتي‌ كه‌ مي‌تواند شبيه‌فراخواني‌ براي‌ نمايش‌ گذاشتن‌ توانايي‌ ما باشد،بسان‌ يك‌ تهديد نگاه‌ كنيم‌. وقتي‌ روند آرام‌نقشه‌هاي‌ ما توسط تغييرات‌ متلاطم‌ شود، خشمگين‌و رنجيده‌ مي‌شويم‌ و طوري‌ كه‌ عمل‌ مي‌كنيم‌ كه‌گويا اين‌ وقفه‌ يا تغيير كوچك‌ كل‌ پروژه‌ ما را درمعرض‌ نابودي‌ قرار داده‌ است‌، ولي‌ واقعيت‌ چيزديگري‌ است‌ رفتار شما در برابر يك‌ مشكل‌ تعيين‌كننده‌ چگونگي‌ راه‌ شما براي‌ حل‌ كردن‌ آن‌است‌. مثلا بركنار شدن‌ از يك‌ موقعيت‌ شغلي‌،مي‌تواند در ابتدا يك‌ شوك‌ بزرگ‌ باشد، ولي‌ درعين‌ حال‌ مي‌تواند يك‌ جهت‌ بهتر و جديدتر را به‌شما نشان‌ دهد كه‌ اگر شغل‌ قديمي‌ خود راازدست‌ نداده‌ بوديد، آن‌ را نمي‌يافتيد. اگرنقشه‌هاي‌ شما براي‌ خريد يك‌ خانه‌ جديد درهم‌مي‌ريزد ممكن‌ است‌ اول‌ به‌ شكل‌ يك‌ فاجعه‌ نمودپيدا كند ولي‌ در عين‌ حال‌ مي‌تواند شما رابه‌سمت‌ خريد يك‌ خانه‌ بهتر هم‌ راهنمايي‌ كند.
   
    جمله‌هاي‌ طلايي‌
     بخش‌ بزرگي‌ از درآمدتان‌ به‌ شما تعلق‌ داردو اگر نتوانيد آن‌ را پس‌ انداز و سرمايه‌گذاري‌كنيد، بذر بزرگي‌ در شما نيست‌.
     تفكر منبع‌ اصلي‌ ثروت‌، موفقيت‌پيشرفت‌هاي‌ مادي‌، كشف‌هاو اختراعات‌ بزرگ‌ وهمه‌ كاميابي‌هاست‌.
    كار خودتان‌ را انجام‌ دهيد اما نه‌ فقط درحد وظيفه‌ بلكه‌ اندكي‌ بيشتر و از روي‌ سخاوت‌،همين‌ مقدار اندك‌ به‌ اندازه‌ تمام‌ كار ارزش‌ دارد.
     برنده‌ شدن‌ يك‌ چيز، گاهگاهي‌ نيست‌ بلكه‌هميشگي‌ است‌.
     انضباط فردي‌ يعني‌ توانايي‌ وادار كردن‌خود به‌ انجام‌ به‌ موقع‌ كارهايي‌ كه‌ بايد انجام‌دهيد، چه‌ خوشتان‌ بيايد و چه‌ نيايد.
     رمز خوشبختي‌، داشتن‌ ذهني‌ سالم‌ در بدن‌سالم‌ است‌.
     تجارب‌ خود را به‌ عنوان‌ فرهنگي‌ بزرگ‌ درنظر بگيريد كه‌ با هر طرحي‌ كه‌ شما بخواهيدمي‌توانيد آن‌ را بگسترانيد و هر روز يك‌ نخ‌ به‌ آن‌اضافه‌ مي‌كنيد.
     لحظات‌ بزرگ‌ و پراقتدار تاريخ‌ جهان‌ راپيروزي‌هايي‌ تشكيل‌ مي‌دهند كه‌ به‌ دنبال‌ شور واشتياقي‌ رخ‌ داده‌اند.
     اين‌ ذهن‌ است‌ كه‌ بدي‌ را به‌ خوبي‌، مفلوك‌يا خوشبخت‌، ثروتمند يا فقير مي‌آفريند.
     آنچه‌ در ماست‌، در قياس‌ با آنچه‌ در درون‌ماست‌ ناچيز است‌.
     پراهميت‌ترين‌ كارها هرگز نبايدكم‌اهميت‌ترين‌ كارها بشوند.
     هيچ‌ دوستي‌ بدون‌ اعتماد و هيچ‌ اعتمادي‌بدون‌ يكپارچگي‌ وجود امكان‌پذير نيست‌.
   
    سعي‌ و كوشش‌ را در زندگي‌ فراموش‌ نكنيد
    آيا به‌ فكر راهي‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ موفقيت‌ وخوشبختي‌ هستيد يا در انديشه‌ عذر و بهانه‌اي‌براي‌ شانه‌ خالي‌ كردن‌ از وظيفه‌؟
    لازمه‌ موفقيت‌ بيش‌ از يك‌ بار كوشش‌ كردن‌است‌. به‌ ندرت‌ افرادي‌ پيدا مي‌شوند كه‌ در اولين‌فرصت‌ اين‌ نكته‌ را درك‌ كنند. هزاران‌ دليل‌ كاملاقابل‌ فهم‌، براي‌ اميدي‌ وجود دارد، شما بايدمطمئن‌ باشيد كه‌ دليل‌تان‌ منطقي‌، قوي‌ و موثرند.عذر و بهانه‌ها به‌ راحتي‌ قادرند شمارا مجاب‌ ومجبور سازند، هر چند كه‌ بيهوده‌ و بي‌فايده‌ باشند.
    عذر و بهانه‌ها نمي‌تواند اجاره‌ بهايي‌ راپرداخت‌ يا مايحتاج‌ مورد نظر شما را فراهم‌ كنند.عذر و بهانه‌ها ممكن‌ است‌ بتوانند براي‌ لحظاتي‌احساس‌ خوبي‌ را به‌ شما القا كنند، ولي‌ سطحي‌ كم‌دوامند، پس‌ دليلي‌ سودمند پيدا كنيد كه‌ از همه‌بهانه‌ها برتر باشد و قاطعانه‌ و محكم‌ آن‌ را به‌ كرسي‌بنشانيد و تا حد ممكن‌ بر آن‌ پافشاري‌ كنيد.
     پس‌ از اولين‌ كوشش‌، دومين‌... آن‌ نيز خواهدآمد، همان‌ شيوه‌ را دوباره‌ تكرار كنيد تا به‌موفقيت‌ دست‌ بيابيد. هر كوششي‌ ارزشمند است‌اما فقط در حدي‌ كه‌ توان‌ ادامه‌ حركت‌ از شماسلب‌ نشود.
    توجه‌ داشته‌ باشيد كه‌ پيشرفت‌هاي‌ ارزشمندنتيجه‌ سخت‌ كوشي‌ است‌. سخت‌كوشي‌ موجب‌گشايش‌ راهها و ايجاد فرصت‌هاي‌ جديدي‌برايتان‌ مي‌شود و افراد و منابع‌ مفيدي‌ را كه‌ قبلاتصورش‌ را هم‌ نمي‌توانستيد بكنيد براي‌ كمك‌ برسر راهتان‌ قرار مي‌دهد و همچنين‌ ميدان‌جاذبه‌اي‌ از نيروي‌ مثبت‌ در شما ايجاد مي‌كند.
    به‌ عبارت‌ ديگر برداشت‌ بيشتر با كاشت‌ بيشترامكان‌پذير است‌، اصل‌ علت‌ و معلول‌ هرگز نقض‌نمي‌شود. هميشه‌ هر چه‌ بكاريد، همان‌ را برداشت‌مي‌كنيد و هر چه‌ بيشتر بكاريد، دست‌ آخر بيشترهم‌ برداشت‌ مي‌كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت 11:14  توسط شهاب | 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دُم یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد.. فکر کرد گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس به کناري دويد تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود .

دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر ميکرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي فرصت ها ساده است و بعضي مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 11:55  توسط شهاب | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 8:40  توسط شهاب | 

فکر میکنید این تبلیغ نوکباست؟

نه!!

این ویژن منه که تیک زدم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 12:30  توسط شهاب | 

سر آغازی سرشار از موفقیت، کامیابی و سربلندی برایتان آرزومندم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 9:24  توسط شهاب | 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

همیشه به یاد داشته باشیم كه چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............. پس از گفتن!

3. موقعیت .... پس از پایان یافتن!

4. و زمان ......... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 14:51  توسط شهاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ توسط یکی از سربازان بدون مرز تهیه شده است.
با خواندن روزانه مطالب انرژی لازم جهت رسیدن به اهداف خود را در زندگی بدست آورید و فردی شاد و موفق باشید.
لطفاُ در صورت استفاده از مطالب این وبلاگ منبع مطالب را ذکر کنید.

پیوندهای روزانه
موسسه مالي و اعتباري مهر
موسسه مالی و اعتباری قوامین
بانک تجارت
بانک سامان
بانک کشاورزی
بانك اقتصاد نوين
بانك پاسارگاد
بانک ملت
بانک ملی ایران
بانک صادرات ایران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
موتور جستجو و مرجع ایرانی
فروش بیمه عمر پارسیان
شرکت بیمه پارسیان
در مسير آزادی
آرامش و ثروت
بازاریابی در صنعت بیمه
Life Net Team
الهام دریک
عصر نتورک
حرفه نو
آموزش نتورک مارکتینگ
خدمات مشاوره ای
هبوط در کویر
پرواز رویایی
تنهایی من
زندگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

jas_06ef3mb7ztf7pz93ultxaz5hry.htm